ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

291

قصص الانبياء ( فارسى )

مهمان ناكرده و نزل ناآورده . سليمان گفت مرا بچه مهمان كنى ؟ گفت بدانچه مرا حق داده است . گفت شايد . اجابت كردم . مورچه برفت يك پاى ملخ بياورد و در پيش سليمان بنهاد . بخنديد و گفت با من سپاه بسيار است همه را بدين مهمانى خواهى داشت ؟ اين كى بس بود ؟ مورچه گفت باندكى منگر ، ببركت حق نگر . تا بقصه آمدست تا حق تعالى آن يك پاى ملخ را بركت داد تا سليمان و سپاهش از وى مىبريدند و مىخواردند تا همه سير بخوردند ، و هيچ كم نگشت . سليمان چون اين بديد سجده كرد و دانست كه وى بندهء ضعيف و بيچاره است . و نيز حق تعالى گياه پديد آورد چندانكه ستوران ايشان سير بخوردند . چون به خانه باز آمد سليمان عليه السّلام چهل روز از محراب بيرون نيامد . قصهء شصت و دوم هدهد قال اللّه تعالى : وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ ، فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ . الآية . « 1 » گفت نيافت سليمان مر هدهد را . گفت چه بوده است مرا كه هدهد را نمىيابم « 2 » و نمىبينم ، غايب است از خدمت من . و قصّه آن بود كه چون سليمان به حكم بنشستى مرغان بر سر او سايه داشتندى از هر جنسى جفتى ، و بقول كلبى از هر جنسى چهار جفت . و هدهد راست برابر سر سليمان بودى كه او را دوست داشتى . جاى هدهد خالى بود . ] b 631 [ آفتاب بر سر سليمان افتاد . سليمان برنگريست و هدهد را نديد . گفت هدهد كجاست كه نمىبينم ؟

--> ( 1 ) - النمل 20 ( 2 ) - نمىبينم .